گاهی با خودم فکر میکنم...آدمها چطور میتونن یک روز، اینهمه نزدیک باشن و روزی دیگه، اینهمه دور؟
چند سال گذشته...چند سال از آخرین حرفهامون.چند سال از شبهایی که تا خودِ صبح بیدار میموندیم و حرف میزدیم...از اون شبهایی که نمیفهمیدیم کی صبح شد.و بعد...یهو نبودی.نه دعوایی بود...نه حرفی...نه خداحافظیای...فقط رفتی.همین...هنوزم نمیدونم چرا.هنوزم گاهی با خودم میگم شاید یه روز برگردی و بگی:«ببخش... یه دلیلی داشتم.»ولی هیچوقت برنگشتی.تو برای من فقط یه آدم توی یه صفحهی مجازی نبودی...اون روزهای
برچسب:
نویسنده: ایلیا یوسفی